دنیای کوچک من

اینجا برای دیدن چشم لازم نیست اگر کوری لازم نباشد من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

قابلیت
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸۸  

سلام و هزاران سلام درود و فراوان درود

 

 

 

عیدتون مبارک

 

 

 

راستش این مطلب رو بدون هیچ پیش زمینه ای می نویسم و بقول مجریان

تلوزیون موقع تپق زدن چون زنده است ناجور بود ببخشین اول از همه از

 حسن نظر همگی دوستانی که لطف بسیاری به بنده داشتند ممنون خدا کنه که

 لایق این محبتها باشم

 

 

 

درمورد موضوعی یه وقتایی که فکر می کنم و به نتیجه ای نمی رسم کلافه

میشم اونم اینه که ما آدما هیچوقت به تواناییامون توجه نمی کنیم مثلا همین راه

رفتن ظاهر ساده ما برای خیلیا یه آرزوی دست نیافتنیه

 

 

 

 

یه چند روز پیش وقتی از جایی برمی گشتم یه خانمی سوار ماشین یه کمکی

 ازما  خواست حالا فکر می کنین اون کمک چی بود شاید با مقدمه چینی که

من کردم یه چیزی رو حدس زده باشین، از من و دوستم خواست که از

صندوق عقب ماشین ویلچرشو در بیاریم چون قطع

 

 

 

نخاع بود وقتی در صندوق عقبو زدیم دیدیم بنده خدا ویلچرشو چهارتا تیکه

کرده  تا توی ماشین بدون صندوقش جا بشه البته ما نمی دونستیم چطوری باید

 روی هم بشه و اینکارو خودشون انجام دادن وقتی از اونجا دور شدیم دوستم

گفت چرا ویلچرو همون بالای ماشین (باربند )نمی ذارن چیزی که به ذهن من

رسید و می تونه دور از ذهن هم نباشه این بود که بنده

 

 

 

خدا اگه اینکارو بکنه تا میره یه کار جزیی رو انجام بده برمی گرده می بینه که

ویلچرش هم نیست یه عیبی که خیلیا دارن اینه که عوض اینکه مشکلی رو

حل کنن ایجاد مشکل می کنن وهمین تبدیل میشه به یه معزل 

 

 

 

از بحثم زیاد دور نمیشم گاهی اوقات آدما انگیزه زیادی برای انجام کاری دارن

ولی افراد مقابل به جای حمایت و پشتگرمی باعث می شن که اون فرد از

 علاقش دست بکشه

 

 

 

نمونه بارزش افرادی که کار های دستی می کنن بخصوص تو شهر خودمون

من یه چند تا از کارای هنری رو می شناسم از نزدیک بامراحل کارش  آشنایی

دارم  ولی قبل از این هم تا این حد که بعضی از مردمو دیدم بی تفاوت نبودم

 متاسفانه این که می گم عین واقعیته چون خودم واقعا لمس کردم و اون اینه که

کارای دستی تو شهر ما هواداری نداره یعنی مردم نمی دونن

 

 

 

چقدر زحمت کشیده شده تا یه تابلوی به حساب معرق منبت تو یه اندازه مثلا 

 یک متر در هشتاد درست شده وقتی میای تقریبا می گی 800 هزار تومن یارو

قالب تهی می کنه حالا همین تابلو رو ببری تو یه شهر دیگه تا سه برابرهم می

تونی خیلی راحت به فروش برسونی

 

 

 

 

نمی دونم از نمایشگاه صنایع دستی که تقریبا یک ماه پیش برگزار شد دیدن

کردین یا نه کارای جالبی ارائه شده بود  یکی از غرفه ها مربوط بود به کارای

 معرق چوب وقتی به قیمتش نگاه کردم دیدم واقعا در ازای زحمتی که کشیده

 شده بود کم بود ولی وقتی کسی از ماجرا خبر

 

 

 

 نداشت  و قیمتو می دید دهنش وا می موند که مثلا یه تابلوی تقریبا چهل در

پنجاه میشه یه

 

 

 

میلیون دیگه به ذهنش نمی رسه که بابا تو این تابلوفقط برای صورت طرف

صدوپنجاه تا تیکه چوب شاید بزرگترینش یک سانت هم نمی شد گذاشته شده

بدون هیچ درزی حالا همین طرف می ره یه پول هنگفتی رو میده یه چیز بی

ارزش می گیره یادمه یه چند وقت پیش رفتم تو یه تابلو فروشی یه قابی رو

بگیرم برا کسی .از قضا یه چندتاکار مشبک قرانی داشت و یه چندتا یی هم

کار دستی یه خانمی اومد قیمت گرفت به حساب تابلوی مشبک وان یکاد  قیمت

خورد چهل تومن و یه کم بزرگترش شد پنجاه تومن یه پوستر

 

 

 

وان یکاد هم قاب شده بود که گفتن شصت و پنج تومن حالا فکر می کنین که

اون خانم چی روخرید همون پوستر قاب شده رو

 

 

 

من که هر چه فکر کردم دلیل این انتخابو نفهمیدم حالا اگه ارزونتر بود می

گفتم که شاید پولش نرسیده اگه قشنگتر بود باز یه چیزی همون طرح و همون

قاب بدون در نظر گرفتن هنرحالا اصل مطلبی که می خوام بگم اینه که یه

وقتی به این جمله اعتقاد نداشتم که هنرمند باید

 

 

 

 صبر کنه تا کارش مشتری خودشو پیدا کنه ولی حالا رسیدم به این موضوع

که کار هنری رو باید بیان بخوان نباید برد و به قولی وایساد تا تو سرش

بخوره و به قولی

 

 

 

گوهر خویش را نکن تقدیم هر ناقابلی     صبر کن گوهر شناس قابلی پیدا شود


کلمات کلیدی:
خداحافظی سخته ولی...
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳۸۸  

         سلام

 

 

    امروز این  نوشته یه نوشته ای  هست که قراره آخرین نوشته باشه

 

 

 چند وقتی بود که قصد داشتم وبمو تعطیل کنم اما منصرف می شدم ولی الان

دیگه مصمم که دیگه تمومش کنم چون دیگه

حوصله ندارم که بیام و بنویسم البته بارها گفتم که قصدم از تشکیل این وب این

بود که بتونم حرفامو بزنم ولی تا حدودی نتونستم و همین باعث شد که حرفهامو

تو یه قالب دیگه مثل شعر یا یه قطعه ادبی بنویسم که اکثرا می تونستم حرفمو

بزنم ولی چون به قولی رک و پوست کنده نبود و بی پرده ،چندان رضایتمو در بر

نداشت  یکی از دلایلش شاید این بود بیشتر در مورد شعر و مطلب نظر داده می

شد ولی احساسم نادیده گرفته می شد و این برام خوشایند نبود گفتم

 

 

که قصد داشتم که زودتر این کارو بکنم ولی پیش خودم گفتم بود و نبود این وب

شاید برای خیلیا چندان فرقی نکنه ولی اگه یه روزی پشیمون بشی و بخوای که از

نو شروع کنی خیلی از وقتت گرفته میشه لااقل تا این هست یه سر به اینترنت می

زنی به وب بچه ها می ری وهمین پای رفتنمو سست می کرد تا امروز

 

 

امروز به خودم گفتم قریب یه سال و خرده ای هست که تشکیل وب دادم اوایل

گفتم که ناشناس باشم تا ببینم محیط چطوریه محیطو که دیدم نمی دونم چرا تغییر

رویه ندادم شاید باز فکر کردم که اینطوری بهتره  تا این شد عادت  این که با یه

نام مستعار بیای و ابراز وجود کنی و افرادی بیان و بدون در نظر گرفتن اینکه کی

هستی و کجایی باهات ارتباط برقرار کنن خب برام یه مقداری خوشایند بود چون

حالا اگه بخوای تلفن بزنی یه جایی که دفعه اوله در اکثر موارد

 

 

ازتون سوال میشه که شما؟و شما متعاقبا باید اعلام کنی تا طرف با شناخت با شما

ارتباط برقرار کنه همین شد که با نام دنیای کوچک خودمو معرفی کردم و سعی

کردم کسی از هویتم اطلاعی پیدا نکنه تا اینکه با وب یه بچه یزدی اشنا شدم که با

لهجه شیرین خودش مطالبشو نوشته بود برام تازگی داشت تا اون موقع به این

فکر نکرده بودم که می تونم منم این کارو بکنم

 

 

خلاصه اینکه از طریق وب ایشون با یکی دوتا دیگه از بچه های یزد آشنا شدم و

اولین چیزی که فاش کردم نام شهرم بود از اون  به بعد ارتباط با بچه های یزدی

بیشتر از بچه های شهرهای دیگه شد و تقریبا می تونم بگم که دیگه چندان به

وبای دیگه نمی رفتم البته بعضی از دوستان که وبای خوبی داشتن رو نگه داشتم

و کماکان رفت و امد مجازی رو داشتیم  گاهی وقتی به وبی می رفتم و میدیدم

که چقدر راحت حرفاشو زده و از مسائلی گفته که تقریبا شخصی بوده به

نویسندش غبطه می خوردم که اون چه راحت از سیر تا پیازو نوشته و من

 

 

نمی تونم که سربسته بنویسم راستش یکی از خصوصیت بارز من که در حقیقت

اخلاقم میشه اینه دوست ندارم که هر کسی از درونم آگاه بشه در اصل دلیلی نمی

بینم که جار بزنم که این مشکلو دارم یا این چیز منو خوشحال می کنه و همیشه

سعی ام براین بوده که ادم توداری باشم 

 

 

البته دوست هم ندارم سر از کار کسی در بیارم با طرف هم اون قدر صمیمی نمی

شم که ازم توقع داشته باشه براش درددل کنم یا به درددلش گوش بدم نمی دونم

این اخلاقم خوبه یا نه ولی من اینطوری ام  یه نکته دیگه جدای از اینکه خیلیا کار

 نداشتن که من کی ام یا چه حسی دارم بعضی از بچه ها می خواستن بدونن

حداقل اینکه دخترم یا پسر اینم این اخری می گم تا مطمئن

 

 

باشن که اگه بهشون راستشو نگفتم دروغی هم در کار نبوده .من به قول اعراب

مونثم  چند ماه پیشم گفتم که 17 خرداد 63 بدنیا اومدم یه وبی رو تشکیل دادم

که چون تازه کار بودم با یه ترفند ساده هک شد ولی وب خوبی بود بلافاصله این

وبو تشکیل دادم تا باهاش یه دنیای کوچیکی داشته  باشم من اینم میگم که تا حالا

 پشیمون نبودم و نیستم لحظات خوبی رو داشتیم چیزای خوبی رو یاد گرفتیم وبا

کسانی اشنا شدم که غیر از این دنیای مجازی محال بود این اشنایی میسر بشه

میدونم که هرچی هم بنویسم خیلی از چیزا از قلم میفته برا همین زیاد طولش

 

 

نمی دم و تا اینجا هم  که طولانی شد از همتون معذرت می خوام

 

 

 

  از همه دوستانی که این مدت همراهی کردند و لطف داشتن ممنونم بخصوص از

 شهر دل عزیز که از همون اول باهاش اشنا شدم خیلی از جاها راهنمایی کردند و

همیشه بهم لطف داشتند ازمشتی(اقا حامد بودین که البته سید حامد ) و دوست

 خوبشون (علی اقا)ملقب به شولی با وب مشتی با طعم شولی.از بچه یزد که

نمیدونم اسمشون چیه از آقای اکبری با وب بغض بارونشون . از خواهر خوبم

نجمه خانم با وب زیبای خاطرات عمر رفته .از آقای هاشمی با وب دکتر شریعتی

از خیلی از بچه ها که اگه بخوام نام ببرم خیلی میشه بی نهایت ممنونم قول

 

 

میدم که بیامو بهتون سر بزنم به قول قدیمی ها بدی خوبی از ما دیدین حلال کنین

 و به بزرگی خودتون ببخشید

 

 

بگذار هر روز برایت رویایی باشد در دست......نه دور دست....!!!!

 


عشقی باشد در دل ...نه در سر!!!!!!!!!

 

 
و دلیلی باشد برای زندگی ....نه روزمره گی....................

 

 

 

        خب دیگه خداحافظ

 

 

       خداحافظ همین حالا  همین حالا که من تنهام

 

 

   خداحافظ به شرطی که بدونی تر شده چشمام

 

 

 

   خداحافظ کمی غمگین  به یاد اونهمه تردید

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
مزه ناخوش ماه عسل
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٠ شهریور ۱۳۸۸  

سلام و طاعات قبول

 

 

 

در این دنیای بی حاصل چرا مغرور می گردی

 

 

 

سلیمان گر شوی آخر نصیب گرگ می گردی

 

 

 

پارسال من یکی از طرفدارای پروپاقرص برنامه ماه من سلام

 

 

 

 از شبکه دو بودم هم به مسائلی می پرداخت که واقعا لازم بود

 

 

 

هم مجریانی داشت که به هرصورت توان اداره برنامه رو

 

 

 

 

داشتن آقای کاردان که در حقیقت نمک برنامه بودن و مسائلو

 

 

 

 

با اون هنرمندیشون بیان می کردن که در اصل مشکلات شاید

 

 

 

پیش پا افتاده ماها که بعدها تبدیل میشه به معضل رو

 

 

 

با لحنی و چنان استادانه گوشزد می کردن که تقریبا به هیچ

 

 

 

جا بر نمی خورد البته من کارای دیگه آقای کاردان رو هم

 

 

 

دوست دارم مثل صندلی داغ و برنامه های رادیوییشون اما

 

 

 

 

چون می خوام در مورد برنامه های ماه رمضان صحبت کنم

 

 

 

وارد اون مسائل نمی شم و خلاصش می کنم که

 

 

 

امسالم وقتی شنیدم که ماه من سلام داره پخش می شه

 

 

 

 

خوشحال شدم ولی وقتی آقای کاردانو ندیدم خیلی برام 

 

 

 

 دلچسب نشد ولی باز برنامشون  ارزش دیدنو داشت هر چند

 

 

 

 

که آقای شکیبا هم مجری خوبی هستن .

 

 

 

ولی چی بگم از برنامه شبکه سه با اون طیف مهمونایی که

 

 

 

دعوت می کنن صحبتایی که می کنن و مهمتر از اون مجری

 

 

 

 برنامه که بالواقع نمی دونم چه کمبودی داره که می خواد تو

 

 

 

 این برنامه جبران کنه از لحن حرف زدنش همچین حس می

 

 

 

 

 گیره و خودشو احساساتی میکنه که از چار گوشه ا ش می

 

 

 

 

زنه بیرون بعدش هم  خودش صحبتاشو می کنه ولی نوبت

 

 

 

به مهمونش که می رسه چه تلفنی چه حضوری همچین بی

 

 

 

 

ادبانه صحبتو قطع می کنه که اصلا خوشایند نیست به نظر

 

 

 

 

 

من اصلا مدیریتی روی برنامه ندارن وفکر کنم یکی از دلایل

 

 

 

 

 انتخابشون ظاهر نسبتا جوون

 

 

 

پسندشون بوده و نه چیز دیگه ای چون از هر لحاظ دیگه به

 

 

 

قضیه نگاه کنیم آقای علیخانی واقعا چیزی تو چنته ندارن که

 

 

 

 

بخوان ارئه بدن و این خودش یه دلیله که برنامه همه گیر نمی

 

 

 

 

شه و تقریبا خیلیا ناراضی میشن

 

 

دوم اینکه یه خونواده ای پامیشه میادهمچین صحبت میشه که

 

 

 

فکر می کنی که پسره مرگ مغزی شده و اعضاشو بخشیدن به

 

 

 

 

کسان دیگه بعد  پسرشون با تلفن همچین از رشادتش می گه

 

 

 

 

که فکر می کنی که اتم شکافته (با توجه به صحبتهای آقای

 

 

 

علیخانی) بعد می بینی که پاشده رفته همه جور خلافی رو

 

 

 

 

مرتکب شده حالا شق القمر کرده ترک کرده  همچین

 

 

 

قضیه رو شور می کنن که انگار چی شده اگر و.اقعا هدفتون

 

 

 

 

 

اینه که اراده رو به مردم نشون بدید  برید سراغ اون جوونی

 

 

 

 

 

که با هزار بدبختی از عیش و نوشش می گذره و تن به کار

 

 

 

 

 

می ده و نمیذاره آب تو دل خونوادش تکون بخوره همت به

 

 

 

خرج میده به جایی می رسه که همه بهش افتخار کنن  نه یکی

 

 

 

که تا جون داشته و پول هر کاری رو خواسته کرده و

 

 

 

یه عده رو جز داده حالا که دیگه خسته شده یا تواناییشو نداره

 

 

 

 به حساب خودش ترک کرده یا واقعا ترک کرده این چیزی

 

 

 

 

رو عوض نمی کنه  یا اون پدر دختری که دعوت شدن و به

 

 

 

قولی عمر دوباره گرفتن اگه توی سال هفتاد، چههههههههههل

 

 

 

 

میلیون پول نبود آیا باز امیدی بود یا مثل خیلی

 

 

 

از آدما باید دل ازعزیز کنده می شدبه خاطر نداشتن وضع

 

 

درست مالی  من منکر این قضیه نیستم که خدا اونو برگردونده

 

 

 

 

 

و خواست خدا هم بوده که پول جور بشه من اون برنامه رو

 

 

 

نیمه کاره دیدم ولی واقعا این چهل میلیون ارزششو داشته که

 

 

 

جون به قالب این دختر برگرده آیا مثمر ثمر بوده یا نه فقط به

 

 

 

 

زبان آوردنش یه جور لذته .

 

 

 

توی مهمونایی که دعوت کردن یه پسری رو اوردن که 5/2

 

 

 

متر قدش بود حالا این مجری به حساب محترم چنان بد

 

 

 

صحبت می کردو طرف رو کوچیک می کرد و گاهی از سر

 

 

 

ترحم حرف می زد که حرصمو در آورده بود

 

 

 

البته مهمونا تقصیری ندارن دعوت میشن جدای بعضی از

 

 

 

مهمونا  توشون آدمای با شخصیتی هم هستن مثل نویسنده

 

 

 

کتاب دان یا یا اونی که به هر حال یه زحمتی رو متحمل شده

 

 

 

 

و الان می تونه به نوزده زبان زنده دنیا حرف بزنه یا...بماند  

 

 

 

من می خوام بدونم که هدف شبکه سه از ارئه و تولید این

 

 

 

 

برنامه چیه این

 

 

 

که یه سری نخبه معرفی بشن درست اینکه یه عده بیان

 

 

 

خودشون ،زندگیشون درس عبرت بشه برای دیگران درست

 

 

 

 

اینکه وقت مردمو پر کنن درست ولی چرا علیخانی رو واسه

 

 

 

 

این شبا انتخاب کردن این یه چیزی میشه تو مایه های تربچه

 

 

 

کنار سبد گیلاس    من سال پیش در مورد این دوتا برنامه

 

 

 

 

صحبت کردم فکر کنم که نسبت به امسال بهتر بوده تمایل

 

 

 

داشتین برید از طریق آرشیو ملاحظه بفرمایید

 

 

 

ولی با اینهمه می خوام نظرتونو در مورد این برنامه بدونم


کلمات کلیدی:
شایدم تکراری
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ٥ شهریور ۱۳۸۸  

امروز گفتم یه چند تا جمله که خودم دوست دارم و گاهی زمزمه اش می

 

 

کنم رو بنویسم تا شما هم بخونین معمولا از گفته های دکتر شریعتی هست

 

 

امیدوارم که خوشتون بیاد

 

 

 

به سه چیز تکیه نکن

 

غرور         دروغ        و       عشق


آدم با غرور
می تازد ،با دروغ می بازد ،و با عشق می میرد

 

 

 

 

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش

 

 

 

تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری

 

 

 

بزرگترین افسوس آدم این است که :

 

 

حس می کند می خواهد ،اما نمی تواند

 

 

و به یاد می آورد :زمانی را که می توانست اما نخواست

 

 

 

برایت دعا می کنم :

 

 

که ای کاش خدا از تو بگیرد

 

 

 

هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد

 

 

 

هر کس بد ما به خلق گوید   ما صورت او نمی خراشیم

 

 

 

ما خوبی او به خلق گوییم     تا هر دو دروغ گفته باشیم

 

 

 

 

جالبه که تو کتاب شیخ بهایی این دوبیتی رو به این شکل خوندم

 

 

 

دی در حق ما یکی بدی گفت    دل را به غمش نمی خراشیم

 

 

 

ما نیز نکوئیش بگوییم            تا هر دو دروغ گفته باشیم

 

حبابها قربانی هوای درون خودشونن

 

 

 

راستی اگه خواستار مهاجرت به کانادا هستین با ما تماس بگیرید

 

 

 

 

دسته غازهای وحشی

 

 


کلمات کلیدی:
وقت کار
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۳٠ امرداد ۱۳۸۸  


ای در غرور نفس به سر برده روزگار

 

 


برخیز ، کارکن ، که کنونست وقت کار

 



ای دوست ! ماه روزه رسید و تو خفته‌ای

 

 

 
آخر زخواب غفلت دیرینه سر برآر

 

سالی دراز بوده‌ای اندر هوای نفس

 

 


ماهی ، خدای را شو و دست از هوا بدار

 

 

پنداشتی که چون بخوری ، روزه تو نیست

 

 


بسیار چیز هست جز آن شرط روزه‌دار

 



هر عضو را بدان که به تحقیق روزه‌ای است

 

 


تا روزه تو روزه بود نزد کردگار

 

 

اول نگاه دار نظر ، تا رخ چو گل

 

 


در چشم تو نیفکند از عشق خویش خار

 

 

دیگر ببند گوش زهر ناشنیدنی

 

 


کز گفت‌وگوی هرزه شود عقل تار و مار

 

 

دیگر زبان خویش که جای ثنای اوست

 

 


از غیبت و دروغ فرو بند استوار

 

 



دیگر بسی مخسب که در تنگنای گور

 

 


چندانت خواب هست که آن هست در شمار

 

 

 

دیگر ز فکر آینه دل چنان بکن

 

 


کز غیر ذکر حق نشیند برو غبار

 



این است شرط روزه اگر مرد روزه‌ای

 

 


گرچه ز روی عقل یکی گفتم از هزار


کلمات کلیدی:
تقویمای امروزی
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳۸۸  

سلام

داشتم توی تقویمو نگاه می کردم تا ببینم مناسبتی که پیش رو

 

 

داریم چیه تا موضوع این مطلبمو بهش اختصاص بدم ولی

 

 

دیدم هیچ موردی نوشته نشده

 

ما توی خونه یه دو سه تا تقویم داریم با تقویم تو جیبی

 

اولی که ظاهر نسبتا خوبی داره که گذاشتیم تو پذیرایی

 

دومی هم تو اتاق کوچیکه آویزون کردیم

 

وسومی هم تو اتاق خودمون تقویم تو جیبی هم که جاش

 

 

مشخصه می خوام بگم که تو این چهارتا سه تاش که پاک و

 

 

صافه می مونه  توجیبی که مثلا برای این ماه

 

یکی تولد امام حسین رو نوشته که یعنی بقیه شو خودتون

 

 

بفهمین  ویکی تولد حضرت علی اکبر که بدونین روز جوان

 

 

 هم هست و یکی هم ولادت حضرت مهدی .دیگه مابقی رو

 

 

 ول لش   البته اینم بگم که متاسفانه تازگی ها مثل قبلنا

 

 

مناسبتا رو توی تقویما نمی نویسن

 

نمیدونم چرا ولی خیلی بده وقتی به تقویمای سالا قبل نگاه می

 

 

کنم میبینم تا اونجایی که جا داشته مناسبتا رو نوشتن ولی

 

 

حالا چی سوال

 

 

یکی از دوستان می گفت اگه گوشه تلوزیون یه نوار باریک

 

 

 مشکی گذاشته بشه می فهمیم که شب شهادته

 

 

اگه یکی دو روز دالام دولوم راه بیفته می فهمیم که

 

ولادته مناسبتای دیگه هم که بستگی باز به رسانه ها داره

 

 

فکر می کنم که اصلاح الگوی مصرف برای هیچی دیگه اگه

 

 

اتفاق نیفتاده ...شان و منزلت تقویما رو به چشم آورده

 

 

میگن همیشه بگین الهی که بد بدتر نشه ما هم میگیم تا نکنه

 

 

یه وقتی بیان اول ماهو (برج) رو بنویسن و پونزدهمو ،سی

 

ام رو

 


کلمات کلیدی:
جک و اس ومس
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  

سلام بر همگی گفتم عیده چند تا جک و

 اس ومنس بدم بخونت بخندد

 

به ترکه می گن می دونی چرا روی

خیابون ولی عصر این اسمو گذاشتن ؟

 می گه:چون صبح و ظهر هیچ خبری

نیست ولی عصرررو بیا ببین چه خبره

 

ترکه می ره دزدی تفنگو می ذاره پشت گردن یارو می گه تکون بخوری با

 

لگد می زنم تو سرت

امکانات زندگی در عشایر :

غذا : کشک

یخچال : مشک

حمام : تشت

دستشوئی : دشت !

 

 

مرد آمد و دردی به دل عالم شد

 از روز ازل قسمت زن ها غم شد

 در دفتر خاطرات حوا خواندم

جانم به لبم رسید تا آدم شد

 

از همه چیز گذشتن و به همه چیز رسیدن مهم نیست .

 

 مهم از چه گذشتن و به چه رسیدن است

 

زندگی فرصت بس کوتاهیست...

 

 

تا بدانیم که مرگ...

 

 

 آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست...

 

 

مرگ هم حادثه است...

 

مثل افتادن برگ که

 

 

بدانیم پس از خواب زمستانی خاک...

 

 

 نفس سبزبهاری جاریست


کلمات کلیدی:
من اومدم
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ٩ امرداد ۱۳۸۸  

سلام به همگی من اومدم

 

 

جاتون خالی سفر خوبی بود به لطف امام رضا

 

 

ایشاا...قسمت تون بشه که هرچه زودتر برین

 

 

یکم از اونجا براتون میگم ولی اگه وقت کردین برین حتما

 

 

شلوغ بود و در عین حال پراز آرامش ،خیلی سعی می کردیم

 

 

 

 

تا دستمون به ضریح مبارکشون برسه ،سیل مشتاقاشون

 

 

 

اونقدری بود که یک ساعت به نماز صحنا پر میشد و تنها

 

 

 

جایی که جا بود صحن رضوی بود

 

 

 

تقریبا چهل دقیقه به اذان مغرب خدام نقاره میزدنو اونوقت بود

 

 

 

 که دلا هوایی میشد البته اینجا یه حاشیه هایی داشت که یکیش

 

 

 

 این بود که اکثر مردم کوچیک و بزرگ یه موبایل دست می

 

 

 

گرفتنو یا فیلم می گرفتن یا عکس خیلی ناراحت شدم چون

 

 

 

همه هواسها پیش این وسیله بود کمتر به چیزای دیگه فکر می

 

 

 

کردن یه چیز دیگه که خیلی ناراحتم کرد طرز برخورد

 

 

 

بعضی از زائرا با خادمان امام رضا بود اصلا رفتار پسندیده

 

 

 

ای نداشتند و به حرفهای خدام توجه نمی کردن هیچ هنوز با

 

 

 

کلماتی اونا رو ازرده می کردن اونام بنده های خدا باز با

 

 

 

احترام با این افراد برخورد می کردن

 

 

 

از غذای حضرت بگم که هرچند قسمتمون نشد بیشتر از چند

 

 

 

تا دونه برنجشو تبرک کنیم ولی قربونش برم امام رضا هر

 

 

 

چی میداد به مهموناش همونی بود که غذای ما بود البته یه بار

 

 

 

 

غذا اوردن و چون کم بود و تعداد زیاد آشپز کاروان اون تعداد

 

 

 

 رو زد به پلو ی ناهار تا همه نصیبشون بشه

 

 

 

دیگه بگم از بیرون از حرم ،اونجا هم شلوغ بود قیمتا خیلی

 

 

 

 نسبت به شهر خودمون کمتر بود و هر چی واسه سوغات

 

 

 

کوچیک و بزرگ لازم بودمحیا بود

 

 

 

خلاصه خیلی خوب بود و سیری نداشت هنوز دلبسته تر می

 

 

 

 شدیم ولی باز امام رضا خودشون میل رفتنو به دل زائراشون

 

 

 

 

میندازن و آدمو برمیگردونن شهر خودشون


کلمات کلیدی: